امروز این به فکرم اومد که یه قرمه سبزی باحال درست کنم، هوس کردم حسابی. پاشدم. گوشت نداشتم. لیمو امانی هم نداشتم. کفشمو باید می بردم برای تعمیر. سبزی داشتم گذاشتم یکم سرخ شه. بعدش رفتم سراغ کفشهام. بر
با هق هق از خواب بیدار شد. قلبش با تمام شدت به می تپید و احساس میکرد الانه که از قفسه سینه ش بزنه بیرون. قلبش با درد فشرده شد.... به سقف اتاق چشم دوخت. بخاطر آورد چه خوابی دیده. ! دوباره خوابی که در خ
صبح رو با هیجان شروع کرد. رفت که مبلغی پول از بانک بگیره. کارهای عقب افتاده داشت. از همه مهمتر هیچی توی خونه برای خوردن نداشت. بعد از گرفتن پول رفت که ساکی پر از پوشاک برای خانواده ش پست کنه. مسافت خو
توی دلش بود که برای یکی از دوستانش هدیه ای بخره. داشت درس میخوند اما حواسش به درسها نبود《امّا خلاصه این است، هرکه با بخیلی کارد، با بخیلی هم درو کند و هرکه با برکت کارد، با برکت نیز درو کند.امّا هرکس
روز رو با یه معده درد کوچیک شروع کرد. احساس کرد از همیشه کمتر غذا خورده. واسه همین دوتا تست پنیر و ژامبونپر و پیمون واسه خودش درست کرد. بعد از خوردنشون نشست یکم فکر کرد به اتفاقی که دم صبح موقع خوابی